سال نو مبارک
گاه رسیدم وگاهی نرسیدم،دمی یافتم ودمی دیگر نیافتم
اما آن چه همواره مرا همراهی می کرد،شیپور ندای وجدانم بود که در درونم فریاد می زد:
جناب درون برای خود خودت چه کردی؟!نکند خودت را فراموش کنی!
نکند گوهر درونت را مثل صدفی لابلای شن های زمانه گم کنی...
زود باش،بی تردید فردا دیر است...
واینک درآستانه ی بهار و در آغازین لحظه های سال جدید می خواهم دعای تحویل سال را زمزمه کنم
هنگام خواندن این دعا،تمام لحظه های گذشته را در ذهنم ورق می زنم وبا چشم وجدانم،ثانیه های سپری شده را تماشا می کنم و حال که در چند قدمی بهار هستم،می خواهم سطر سطر زمستان دلم راباهمه ی خوبی ها و بدی ها،بیش ها و کم ها،زشتی ها و زیبایی ها،سیاهی ها و سپیدی ها،تلخی ها و شیرینی ها...در دفتر خاطرات عمرم بایگانی کنم.
شاید عادت کرده ام که چون گذشتگانم،دعای تحویل سال را بخوانم،بی آنکه توجه کنم ترجمان این زرین کلمات که به من می گوید:خداوند عالم،دگرگونی قلب و دیده ام.تدبیر امور زندگی ام و تغییر حال وهوایم را در دستان پر مهر کسی قرار داده که تنها معنای ژرف احسن الحال فقط وفقط در سایه ی ظهور اوست.
بهترین حال برای من،برای تو وبرای همه،یعنی وقتی او بیاید...
ای ظهور بهار...نگاهم کن...این منم...صدها زمستان انتظار،می خواهمت ومی خوانمت وبا همه ی وجود می سرایم:صد حیف که من منتظر فصل بهارم // بی آن که بدانم تو فقط فصل بهاری
ورود تخریب کنندگان محیط زیست اکیدا"ممنوع.